Share/Save/Bookmark
توصيه مطلب
۰
 
داستان جلسه مهم کفش های بازیگوش
تاریخ انتشار : شنبه ۱۵ تير ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۵۹
داستان زیبای نوجوان عزیزمان جناب آقای امیر علی پیروی که برای تابش کوثر ارسال کردند در ذیل می آید : بدبخت شدیم ! این حرف را سلطان نایک زد و از هوش رفت. بنده خدا دکتر پوما شریع مجبور شد سلطان نایک را با شوک میخی به هوش بیاورد . بقیه کفش ها هم ناراحت شده بودند . قوه کفششه جلسه فوری گذاشت ، با حضور آقایان و بانوان : مش بلا ، مستر آدیداس ، پوماخان ، بزرگ وین ، میرزا ملی ، رزی تن تاک ، زیبا بقال ، دکتر شولز و نادر خانم . موضوع جلسه این بود : " فرار کنیم یا نه ؟ " این جلسه به ریاست بزرگ وین و نایب رئیسی پوماخان برگزار شد . رزی تن تاک گفت : باید بریم یک کلام . یعنی چی که بیان و یکی یکی ما را ببرند و خرابمان کنند . مستر آدی داس گفت : من توی آن شش ماهی که فرانسه بودم برای ماه عسل ، یکبار هم به من بی احترامی نکردند نادر خانم گفت : شوهر خدابیامرزم می گفت که خودت همیشه باید مستقل باشی یعنی خودت را به هر پا و ناپای بدبویی ندی که خفت کنند دکتر شولز با شگفتی گفت : طبق تحقیقاتی که من انجام دادم معلوم شده که از هر پنجاه کفشی که خریداری می شود ، 100 کفش خراب شده پس می دهند ، یعنی اینکه ما مردیم و خودمان خبر نداریم سلطان نایک دوباره غش کرد و دکتر پوما دوباره مجبور شد او را با شوک میخی به هوش بیاورد . میرزا ملی گفت : صزبح زه زوزود ، اَزَ خبازار عَز کسِرژه اُزونُ مُزُجرِزِم رُزُو گزُو زازاش تِزِه بوزود وز می زی گزفت که زه مزجرزم دز ستگیز یز شوزد . بزرگ وین با عصبانیت گفت : بابا دوباره این مترجم نیاورد . مش بلا گفت : باباجان ! اینکه چیزی نمیگه ، فقط میگه صبح زود ؛ اخبار عکس اون مجرم را گذاشته بود و می گفت که مجرم دستگیر شد . داداش اون که مال چند سال پیش بود که خفاش شب گرفته بودند . ویوا بقال با تعجب گفت : خودت میگی خفاش شب بعد روز گرفتنش ؟؟؟ به حق چیزهایی ندیده و نشنیده !!! با حرف ویوا بقال بحث بالا گرفت و بزرگ وین تصمیم که جلسه را پشت درهای بسته و بدون حضور هیچ خبرنگار و تصویربرداری برگزاری کند . بعد از بحث های طولانی جلسه تمام شد و بزرگ وین در گفتگو با خبرنگار برنامه یک ربع یازده ، درباره جلسه امروز گفت : با رای گیری های به عمل آمده در قوه کفششه نتیجه این شد که همه فرار کنند . وسیله ایاب و ذهاب آمده است . فردای آن روز بنده خدا اصغر آقای از همه جا بی خبر با دیدن جای خالی کفش ها وسط مغازه غش کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. پایان نویسنده : امیرعلی پیروی از تهران
کد مطلب: 89023
 


 
چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸
۲۱ ذی‌القعده ۱۴۴۰
24 July 2019