رسانه الکترونيکی تابش کوثر - آخرين عناوين رهروان یکدل :: نسخه کامل http://tabeshekosar.ir/rahrovan yk dell Fri, 22 Sep 2017 13:31:02 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tabeshekosar.ir/skins/default/fa/yazahra96/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط رسانه الکترونيکی تابش کوثر http://tabeshekosar.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام رسانه الکترونيکی تابش کوثر آزاد است. Fri, 22 Sep 2017 13:31:02 GMT رهروان یکدل 60 سروده‌ای تقدیم به مدافع ۲۵ ساله حرم http://tabeshekosar.ir/vdchmmn-.23nzzdftt2.html به گزارش تابش کوثر  محمدرضا وحیدزاده شاعر جوان با انتشار سروده زیر آن را تقدیم به پهلوی مجروح و تن بی‌سر شهید محسن حججی کرد؛  آسمان سرخ است، بی‌تاب است، دل بی‌تاب‌تر تشنه است این خاک، تشنه، آسمان بی‌آب‌تر  کودکی خوابش نبرده اسم بابا بر لبش مادری دلشوره دارد، مادری بی‌خواب‌تر  آسمان سرخ است، ابری تیره می‌پیچد به خود نیست در این صحنه مهتاب از رخت مهتاب‌تر  دست شستی از سرت، جاری‌ شدی در سرنوشت زندگی بی‌درد مرداب است، نه مرداب‌تر  با سر از کف دادنت لرزیده دست و پای عشق سر به سر چشمان مشتاقان شد از این باب، تر  سر نداری، پهلویت زخمی است، بی‌پیراهنی میهمانی کس نرفته از تو با آداب‌تر  سر نداری تا به دامانش نهی اما چه غم بی‌سر است آنکس که از او کس ندید ارباب‌تر منبع:خبرگزاری مهر ]]> رهروان یکدل Fri, 11 Aug 2017 08:33:29 GMT http://tabeshekosar.ir/vdchmmn-.23nzzdftt2.html شناسایی پیکر شهید «ابوالفضل رفیعی» پس از 32 سال http://tabeshekosar.ir/vdch6mnm.23n6idftt2.html به گزارش رسانه تابش کوثر  هویت سردار شهید «ابوالفضل رفیعی سیج» جانشین فرمانده لشکر 5 نصر پس از 34 سال از طریق آزمایش DNA شناسایی شد.  «ابوالفضل رفیعی سیج» در 11فروردین 1334 در روستای سیج  از توابع شهرستان کلات متولد و در 12 اسفندماه 1362 در حالی که جانشینی فرماندهی لشکر 5 نصر را بر عهده داشت در عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت رسید و پیکر مطهرش در منطقه باقی ماند  و به عنوان  شهید مفقودالجسد معرفی شد.   بر اساس اعلام ستاد بزرگداشت شهید رفیعی، با شناسایی پیکر مطهر آن شهید بزرگوار، مراسمی با حضور مردم شهیدپرور مشهد، فرماندهان ارشد نظامی، انتظامی و مسئولان عالی رتبه برگزار خواهد شد که اطلاعات مربوط به زمان و محل برگزاری این مراسم متعاقبا اعلام می‌شود. پیکر مطهر این پاسدار شهید  رشید اسلام در 19 اردیبهشت 1390در دانشگاه فردوسی به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده شد که پس از 34 سال شناسایی شد.منبع: ایسنا ]]> رهروان یکدل Sun, 09 Jul 2017 08:05:07 GMT http://tabeshekosar.ir/vdch6mnm.23n6idftt2.html امام قلی نژاد در دیدار با خانواده شهید مدافع حرم : تلاش می کنم دینم را به شهدا ادا کنم+فیلم و عکس http://tabeshekosar.ir/vdcfvjdt.w6dcmagiiw.html به گزارش رسانه تابش کوثر ،به مناسبت اولین سالگرد شهادت شهید مدافع حرم مهدی عسگری نرجس امام قلی نژاد عضو تیم ملی تیراندازی بانوان و دارنده مدال نقره بازی های آسیایی اینچئون  با خانواده این شهید والامقام دیدار کرد.نرجس امام قلی نژاد در این دیدار صمیمی گفت : من همیشه خودم را مدیون شهدا می دانم و تلاش می کنم دینم را به این عزیزان ادا کنم  گرچه این کار غیر ممکن است چون شهدا از خون و جوانیشان برای سربلندی ایران اسلامی گذشتند که تلاش من در مقابل ایثارشان ناچیز است . قهرمان بازی های کشورهای اسلامی با بیان اینکه همسران شهدا در رسیدن این عزیزان به اهدافشان نقش بسزایی داشتند،  افزود : شهدای مدافع حرم  از ارزشمند ترين بخش زندگيشان گذشتند تا مردم آرامش داشته باشند ، گذشتى كه هيچ وقت قابل جبران نيست .بر اساس این گزارش در ادامه این دیدار نرجس امام قلی نژاد و الهام مولایی همسر شهید مدافع حرم مهدی عسگری  گفتگو صمیمی کردند که فیلم و تصاویر آن را مشاهده می کنید . دریافت - 24/9MBگفتگو نرجس امام قلی نژاد با نازنین فاطمه دختر شهید مدافع حرم مهدی عسگری دریافت - 25/10MBگفتگو صمیمی نرجس امام قلی نژاد با الهام مولایی همسر شهید مدافع حرم مهدی عسگری ]]> رهروان یکدل Sat, 08 Jul 2017 06:53:58 GMT http://tabeshekosar.ir/vdcfvjdt.w6dcmagiiw.html نازنین فاطمه یک ساله بود که پدرش شهید شد/می گفت اگر شهید شدم برایم کانال تلگرام بزنید http://tabeshekosar.ir/vdcjoyei.uqei8zsffu.html به مناسبت اولین سالگرد عروج ملکوتی شهید مفقود الجسد مهدی عسگری با توجه به بیانات برجسته حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با خانواده های شهدای مدافع حرم  که تاکید کردند :  اگر اینها مبارزه نمی‌کردند ما باید در کرمانشاه و همدان  و بقیه استان ها با دشمنان می‌جنگیدیم   به  دیدار خانواده این رهرو  یکدل عاشق رفتیم . بر اساس این گزارش معصومه قربانی مادر این شهید والامقام در گفتگو با خبرنگار تابش کوثر گفت : انسان صد سال هم که عمر کند بلاخره  از دنیا می رود و چه بهتر که در راه اسلام شهید شود .  هر جور که فکر می کنم می بینم  فرزندم بهترین راه را انتخاب کرد و اصلا از شهادتش  ناراحت نیستم  فقط ای کاش مثل دیگر شهدای مدافع حرم پیکر مطهرش بر می گشت . یک روز مهدی  گفت من نمی خواهم قبر داشته باشم چون حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها  قبر نداشت و من از این باب خجالت می کشم . اگر یک روزی شهید شدم یک وقت ناراحت نشوید که پسرم نیامد ، مادر جان من در غربت نیستم و آنجا برایم وطن است زیرا در کنار حضرت زینب سلام الله علیها هستم .در شبی که فرزندم شهید شده بود و من خبر نداشتم  خواب دیدم که با پدرش دست به تفنگ آمد و گفت مادر می خواهم از شما خداحافظی کنم . گفتم بیا جلو عزیزم ببینمت  که تا رفتم در را باز کنم آنها رفتند .   اعتقاد داشتم  که عمر دست خداستدر ادامه الهام مولایی همسر این شهید والامقام اظهار کرد :من همیشه به مادرم می گفتم که اگر در زمان جنگ تحمیلی بودم دوست داشتم خواستگاری برایم بیاید که اهل جبهه باشد و زمانی که اقا مهدی برای خواستگاری آمدند و از خودشان گفتند دیدم که با تمام معیار هایم همخوانی دارد ولی هیچوقت فکر نمی کردم که به این زودی در این زمانه ایشان شهید شود . در روز خواستگاری به من گفت  : هر زمانی که حضرت آقا بگویند نیاز به اعزام است من می خواهم بروم و این کار را دوست دارم . من هم اعتقاد داشتم  که عمر دست خداست و اگر بخواهد شهید شود چه در پیش من و چه در سوریه شهید می شود . به هر حال فردی که نمی تواند نسبت به محیط اطرافش بی تفاوت باشد می تواند یک زندگی خوبی را برایم فراهم کند که در سال 1385 زندگی مشترکمان را شروع کردیم . نازنین فاطمه یک ساله بود که پدرش شهید شد حرف از شهادت در خانه ما به یک چیز عادی تبدیل شده بود و می گفت اگر نبودم این کار را بکن و .... آقا مهدی رابطه خاصی با شهدا مخصوصا شهید همت و بابایی داشت و زندگی نامه هایشان را می خواند . در اوایل جوانی یک دوره  برای تفحص به جنوب  رفت و گفت : دنبال راهی هستم که از نظر معنوی بهم آرامش بدهد. انسان نباید به هر قیمتی زندگی کند بلکه باید طوری زندگی کند که قیمت بگیرد . ما در اواخر سال 1393 صاحب یک دختر به نام نازنین فاطمه شدیم که سه ماهش بود  آقا مهدی برای اولین بار اعزام شدند و یک ساله بود که پدرش شهید شد . چون نازنین فاطمه سن کمی داشت خیلی اذیت می شدم  اما بهشت را به بها می دهند نه به بهانه . در این مدت این کلمه را زیاد شنیدم که می گفتند بنده خدا شوهرش شهید شده که واقعا کلمه قشنگ و جالبی نیست زیرا شهادت چیزی جز افتخار نیست و من با تمام سختی های دنیایی اش به شهادت همسرم افتخار می کنم. در آخرین دیدار گفت نمی خواهم نازنین فاطمه را ببوسمبر روی ولایت خیلی تاکید داشتند و تمام سخنرانی های آقا را چندین بار گوش می کردند که وقتی رهبری در یکی از بیاناتشان گفتند که هر کسی از پاسدار ها می تواند برود ، این سخن آقا برای مهدی حکم شد و  در سال 1394 برای اولین بار اعزام شد . چون در محل کار به خوبی کار می کردند مسئولشان اجازه رفتن به ایشان را نمی داد به همین خاطر بین دو اعزام اول و دومشان یک سال فاصله افتاد تا اینکه علی رغم میل باطنی سردار آقا مهدی توانست اذن رفتن بگیرد و برود زیرا همه فهمیده بودند که آقا مهدی دیگر تاب ماندن ندارد و می خواهد اعزام شود . در دومین اعزامشان به سوریه  هنگام خداحافظی در اتاق نازنین فاطمه را بست و گفت نمی خواهم فاطمه را ببوسم . حالتی بود که انگار در و دیوار خانه نمی گذاشتند برود. فضای خانه سنگین بود و وقتی آقا مهدی رفت من  وارد منزل شدم و شروع کردم به گریه کردن که 17 روز بعد شهید شدند . من تمام این ایام گریه می کردم و با خودم می گفتم زشت است نباید گریه کنم و مقاوم باشم تا اینکه یک شب آقا مهدی بهم زنگ زد و گفت نگران نباش ، من دارم جایی می روم و سه چهار روز دیگر بر می گردم و خودم به شما خبر می دهم . که دقیقا سه چهار روز بعد بهم خبر دادند آقا مهدی شهید  شده اند . آن زمان خواهرم بهم گفت همسرت زخمی شده است من گفتم نه امکان ندارد آقا مهدی شهید شده است چون همیشه بهم می گفت دعا کن نه زخمی بشم و نه اسیر بلکه شهید شوم .درباره اطمینان از شهادت آقا مهدی هم باید بگویم که همکاران ایشان گفتند که پشت بیستیم به ما گفت که دو تا تیر خورده است و خون ریزی شدیدی دارد و ما احساس کردیم سومین تیر را هم خورد زیرا سه تا یاحسین گفت و  دیگر صدایی از مهدی نشنیدیم و متوجه شدیم که شهید شدند . فردای آن روز هم النصره تصاویر کشته های ایران را منتشر کرد دیدن خواب شهادت 17 سال زودترزمانی که آقا مهدی شهید شد یک پیامی برایم ارسال شد که نوشته بود : من دوست شهید عزیز هستم .  17 سال پیش من و مهدی  در یک مراسمی  بودیم که شب در خواب دیدم در جنگ هستیم و مهدی تیر می خورد و بعد یک خانمی ایشان را بغل می کند و سرش را روی پای خودش گذاشت و مهدی شهید شد . در خواب فکر  کردم خانم فاطمه زهرا هستند . وقتی  برای مهدی تعریف کردم تا صبح گریه می کرد و گفت این خواب را برای کسی تعریف نکن و اگر یک روزی شهید شدم می توانی تعریف کنی . باورم نمی شود همانطوری که در خواب دیده بودم مهدی شهید شد . معاون تربیت بدنی استان بود و به کوهنوردی ، تیراندازی ، غواصی و دفاع شخصی علاقه داشت .همیشه می گفت این بدن قوی که دارم مال این دنیا نیست باید استفاده خوب کنیم . با آقا مهدی خیلی به باغ و دشت می رفتیم که  یک روز در باغ  در اوجی که داشتیم احساس خوشبختی می کردیم بهم گفت اگر من نباشم سال دیگر تو این کارها را انجام بده . آقا مهدی سه چهار سال زودتر در اینجا شهید شدند بدین معنا که از دنیا دل کنده بودند .به یکی از علما  گفتم که من اصلاً خواب شهید را نمی بینم؟ حاج آقا گفت : ایرادی ندارد با شناختی که من از شهید دارم می خواهد کم کم دل بکنید  و به زندگی عادیتان برگردید .  می گفت اگر شهید شدم برایم کانال تلگرام بزنید آقا مهدی علاوه بر سی روز ماه مبارک رمضان ، ده روز بعد از عید فطر را هم  روزه می گرفت و خیلی کارهای فرهنگی دوست داشت و فیلم های شهدای مدافع حرم را می دید ، می گفت اگر من شهید شدم برایم کانال تلگرام بزنید و مراسم بگیرید  گفتم آقا مهدی من این وسایل مجازی را ندارم و علاقه ای هم ندارم که گفت بهم قول بده این کارها را انجام بدهی که  گفتم باشه. در پایان گفتنی است شهید مهدی عسگری در تاریخ 1358/5/1  دیده به جهان گشود و در تاریخ 1395/03/27در دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها در شهر حلب سوریه شربت شیرین شهادت را نوشید . برای عضویت در کانال تلگرامی شهید مهدی عسگری اینجا را کلیک کنید ]]> رهروان یکدل Sun, 11 Jun 2017 07:20:51 GMT http://tabeshekosar.ir/vdcjoyei.uqei8zsffu.html گفتند در مسابقه دارت باید به طرف عکس رهبرتان نشانه‌گیری کنید! http://tabeshekosar.ir/vdch-znk.23nqvdftt2.html به گزارش تابش کوثر - کتاب «پایی که جاماند» خاطرات روزانه جانباز آزاده، سید ناصر حسینی پور از زندان های مخوف رژیم بعث عراق است که با استقبال مخاطبان روبرو شد. آنچه می خوانید، بخشی از این کتاب است...  امروز صبح، مرا بیرون بردند. سه نفر بودیم که قرار بود تنبیه‌مان کنند. علی کوچک‌زاده، حسین شکری و من. بچه‌ها عکس رجوی را پاره کرده بودند. افسر بخش توجیه سیاسی گفت به علی و حسین هرکدام صد ضربه کابل بزنند. حامد سرِ شلنگ آب را توی دهانم قرار داد، با دست‌هایش فکم را محکم گرفت و از سلوان خواست شیر آب را باز کند. شیرآب را که باز کرد، زیاد تقلا کردم رهایم کند. شکمم پر از آب شده بود، مثل کسی که در آب غرق شده باشد. از بینی‌ام آب می‌ریخت. جرم من سوراخ کردن چشم عکس مجید نیکو، قاتل شهید آیت‌الله مدنی و پاره کردن عکس مسعود رجوی بود، همان عکسی که در یکی از دیدارهایش در منطقه خضرا با صدام گرفته بود. امروز،به میزان علاقه عراقی‌ها به سران گروهک منافقان بیشتر پی بردم!   مدتی بود شلوارم از چندجا پاره شده بود. دنبال نخ و سوزن می‌گشتم. طبق مقررات اردوگاه، داشتن هر شی نوک‌تیز ممنون بود. برای ساخت سوزن خیاطی، یک تکه سیم خاردار پیدا کردم. یک سر سیم را روی کناره‌های محوطه سیمانی حیاط ساییدم تا خوب تیز شود. در مرجله دوم ته سیم را با سنگ کوبیدم تا پهن شود، در مرحله سوم، نوک میخ فولادی را روی ته پهن شده سیم قرار دادم و با سنگ محکم به میخ فولادی ضربه زدم تا سوراخی در ته سوزن ایجاد شود، در مرحله چهارم، با ساییدن ته سوزن روی کف سیمانی بازداشتگاه آن را منظم کردم تا حالت استاندارد پیدا کند و به راحتی دوخت و دوز با آن انجام شود!   بعضی وقت‌ها برای نخ مشکل داشتیم. اسرایی که مسئول نظافت اتاق سرنگهبان بودند، از پتوی عراقی‌ها مقداری نخ بیرون می‌کشیدند.بعضی از نگهبان‌ها که شاهد ابتکار،خلاقیت و نوآوری اسرای ایرانی بودند، تعجب می‌کردند. آن‌ها اقرار می‌کردند ایرانی‌ها با همین خلاقیت و نوآوری توانستند هشت سال مقاومت کنند. می‌گفتند: «شما اگر تحریم نبودید، ما را چه کار می‌کردید.» جمیل می‌گفت: «تا فلسطین هیچ‌کس جلودارتان نبود!» بچه‌ها نمونه‌هایی از خلاقیت‌ها و ابتکارات رزمندگان ایرانی را به رخ عراقی‌ها می‌کشیدند. مثل پل‌های خیبری در عملیات خیبر،پلی به طول سیزده کیلومتر. یا بستن چراغ روی قایق‌های بدون سرنشین. شب، در رودخانه کرخه نور و کارون برای فریب عراقی‌ها. آن‌ها به خیال اینکه ایرانی‌ها با قایق‌ها در حال پیشروی و عملیات هستند، ساعت‌ها روی قایق‌های بدون سرنشین که فقط چند فانوس روشن روی آن‌ها نصب بود، آتش تهیه می‌ریختند. یا تله برای تانک در مناطق عملیاتی دشت آزادگان. ایرانی‌ها با کندن زمین با عمق زیاد و استتار این کانال‌ها با چوب و خاک، کاری می‌کردند که تانک‌های دشمن در این کانال‌ها زمین‌گیر شوند. می‌گفتند طرح تله برای تانک از ابتکارات دکتر مصطفی چمران بود. ولید وارد بازداشتگاه شد و خبر از مسابقه تیراندازی داد! نگهبان‌ها عکس امام خمینی را سیبل قرار دادند و گفتند در مسابقه دارت باید به طرف عکس رهبرتان نشانه‌گیری کنید!  برای قسمت‌های مختلف عکس حضرت امام امتیازاتی مشخص کرده بودند. چشم و پیشانی و عمامه ده امتیاز، چانه و گونه هشت امتیاز، محاسن شش امتیاز و خود عکس چهار امتیاز!   پیشنهاد برگزاری این مسابقه را شفیق عاصم، افسر بعثی بخش توجیه سیاسی داده بود. هربار که می‌آمد نقشه پلیدی در سر داشت. طرح اعدام‌های مصنوعی فکر خودش بود. هر چند وقت یکبار یکی از اسرا را بیرون کمپ می‌برد، کنار دیوار قرار می‌داد و یا به پایه برق و ستون پرچم عراق می‌بست، چند نظامی با اسلحه می‌آمدند و به اسیر می‌گفتند قرار است اعدام شوی. یک بار این بلا را به سر من هم آورد. آن روز وقتی بهم گفت: «دستور صدام است که نیروهای واحد اطلاعات و عملیات رو اعدام کنیم.» واقعا باورم شده بود که اعدام می‌شوم! وقتی موضوع این مسابقه مطرح شد، بچه‌ها اعتراض کردند. مقاومت و غیرت بچه‌ها، عراقی‌ها را عصبانی کرد. ولید و ماجد به خشونت متوسل شدند. بچه‌ها حاضر نشدند در مسابقه شرکت کنند. عکس امام دست حامد بود. عکس را روی کارتن چسبانده بودند. ولید به من پیله کرده بود که در این مسابقات شرکت کنم. به ولید گفتم: «تو خط مقدم به خاطر اینکه حاضر نشدم به امامم توهین کنم، با اینکه پایم قطع بود و فقط به یه تکه پوست و رگ وصل بود، افسر شما دو گلوله به هر دو پایم شلیک کرد، تو می‌گی به طرف عکس رهبرم نشانه‌گیری کنم؟! به خدا اگه بمیرم این کار رو نمی‌کنم.» گفت: «پس باید سر خودتو به جای عکس خمینی نشانه‌گیری کرد.» گفتم: «سر من فدای یه تار موی امام.» اینجا بود که با کابل و لگد به افتاد به جانم.   بعد از اینکه با مقاومت بچه‌ها مواجه شدند یک قدم عقب‌نشینی کردند و تصمیم گرفتند خودشان در این مسابقه شرکت کنند. داشتم وارد بازداشتگاه می شدم که یک‌دفعه به زمین افتادم. از درد آرنجم، چشمانم سیاهی رفت. سر چرخاندم ببینم چه کسی عصایم را از زیر بغلم کشید. حامد بود. او در حالی که عصایم کابلش شده بود، با فحش و ناسزا به سر و کمر اسرا می‌کوبید و از بچه‌ها می‌خواست صف توالت را خلوت کنند. وقتی می‌دیدم حامد با عصایم به بچه‌ها می‌کوبد، سختم بود.   دست نوشته ها و اطلاعات مهمی در عصایم جاسازی کرده بودم. آن‌ها را درآوردم و لابه‌لای متکای ابری جاسازی کردم و به اتاق سرنگهبان رفتم. سعد آنجا بود. به سعد گفتم: «حامد با این عصا بچه‌ها رو می‌زنه، حقیقتش رو بخواید من عصایی رو که شما باهاش بچه‌ها رو می‌زنین، نمیخوامش. من از دوستانم خجالت می‌کشم با این عصا راه برم!» - اگه خجالت می‌کشی باهاش راه نرو! - باهاش راه نمی‌رم، پا ندارم دست که دارم! عصایم را با ناراحتی زمین گذاشتم و نشسته با کمک دست‌هایم از اتاق سرنگهبان بیرون آمدم. یک لنگه دمپایی‌ام کفش دست چپم بود.با اینکه زندگی در شلوغی بدون عصا برایم سخت بود، اما راضی بودم.  ادامه دارد...منبع:مشرق ]]> رهروان یکدل Mon, 03 Apr 2017 08:22:36 GMT http://tabeshekosar.ir/vdch-znk.23nqvdftt2.html گزارش تصویری از مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم سعید خواجه صالحانی http://tabeshekosar.ir/vdchq6nk.23n-xdftt2.html منبع: خبرگزاری دانشجو ]]> رهروان یکدل Mon, 27 Mar 2017 10:21:30 GMT http://tabeshekosar.ir/vdchq6nk.23n-xdftt2.html عکس/ تشییع پیکر شهید مدافع حرم در شیراز http://tabeshekosar.ir/vdchwink.23nvxdftt2.html شهید مدافع حرم علی حیدری صبح امروز در شیراز تشییع شد. ]]> رهروان یکدل Thu, 22 Dec 2016 13:23:05 GMT http://tabeshekosar.ir/vdchwink.23nvxdftt2.html پیام همسر شهید مدافع حرم برای داعش/پدر شهید: هر کسی می‌گوید مدافعان حرم برای پول می‌روند یزیدی است http://tabeshekosar.ir/vdca6ene.49nom15kk4.html به گزارش تابش کوثر علی عابدینی شهید مدافع حرم و عضو یگان صابرین لشکر 25 کربلا بود که بهار 95 در سن 27 سالگی برای مبارزه با تروریست ها و دفاع از حرم حضرت زینب(س) عازم سرزمین شام شد و در منطقه خان طومان به همراه تعدادی از دوستانش هنگام نبرد با دشمنان اسلام به شهادت رسید. برای صحبت با خانواده این شهید عزیز عازم فردونکنار شدیم. فضای خانه پر بود از دوستان و آشنایانی که برای عرض تبریک و تسلی دل خانواده علی آمده بودند. اما روحیه این خانواده با توجه به اینکه هنوز پیکر فرزندشان هم بر نگشته به گونه ای بود که مهمانشان دچار غم و ناراحتی نمی شد. دلتنگی از نبود او پیدا بود اما عجز و پشیمانی نه. گفت‌وگو را ابتدا با مادر علی اینگونه آغاز کردیم:*من مادر شهیدممن مادر شهید علی عابدینی هستم که سال 48 در مازندران متولد شدم. 16 سالم بود خدا علی را به من داد. البته ابتدا قرار بود نامش را صادق علی بگذاریم چون صبح زود وقت اذان صبح به دنیا آمد. خیلی نگران سلامتی اش بودم و اینکه نکند اتفاقی هنگام زایمان برایش بیافتد. شاید چون سن کمی داشتم بر نگرانی ام افزوده می شد. تا اینکه یک ماه قبل از تولدش خواب دیدم پهلو درد شدیدی دارم، دکترهای زیادی رفتم و هر کدام یک چیزی می‌گفتند. شب آقای قد بلند کمر بسته‌ای را در عالم رویا دیدم که لباس سبزی به تن داشت. از من پرسید: دخترم چرا ناراحتی؟ گفتم: پهلو درد دارم. گفت: نگران نباش بچه ات سالم است. الحمدالله همین طور هم شد.*وقتی علی پاسدار شدعلی بچه با محبت و دلسوزی بود. درسش را بدون اذیت کردن ما تمام کرد و بعد از دیپلم سال 85 وارد سپاه پاسداران شد. در خانواده پاسدار زیاد داشتیم از جمله برادرهای من و علی به خوبی با این فضا آشنا بود خودم هم دوست داشتم پسرم سپاهی شود. او حین کار تحصیلات عالیه را هم شروع کرد و وارد دانشگاه شد. *بچه سخت پسندی بودسال 88 پیشنهاد دادیم زن بگیرد، گفتیم الان درآمد برای اداره یک زندگی داری و به سنی هم رسیدی که نیاز به هم صحبت داری. می خواستم قبل از اینکه شیطان او را از من بگیرد خودم زمینه ازدواج را برای پسرم فراهم کنم. خواهر شوهرم همسر علی را معرفی کرد و یک روز با علی و خواهر شوهرم رفتیم منزل پدری عروسم.قبلش چند بار دیگر خواستگاری رفته بودیم اما در کل بچه سخت پسندی بود مثلا یک لباس را که می خواست بخرد از صبح که می رفت بازار تا غروب طول می کشید یکی را انتخاب کند اما وقتی همسرش را دید همان وقت پسندید و خوشش آمد.*می‌گفتم: شهید شود بهتر استوقتی درگیری های سوریه شروع شد من از خطرات و اوضاع آنجا با خبر بود. یک روز آمد گفت: اسمم را برای رفتن به سوریه نوشته بودم و حالا قرار است اعزام شوم. اصلا مخالفت نکردم و می گفتم او بیمه امام زمان(عج) است و تا وقتی که برای اسلام خدمت می کند هر جا هست برود.راستش اینقدر خالصانه کار می کرد که خودم می گفتم: خدایا حالا که این بچه اینگونه زحمت می کشد اگر قرار است اینجا از مریضی و تصادف طوریش شود همان شهید شود بهتر است.*دل ماندن نداشتزمستان سال قبل که از مأموریت آمد از ناحیه دست مجروح شده بود و هنوز هم بهبود پیدا نکرده بود که مجددا در 15 فروردین به خواست خودش اعزام شد. با اینکه مجروح بود دل ماندن نداشت. بار اول که می رفت اینقدر اشتیاق به رفتن نداشت اما دفعه دوم اشتیاقش بیشتر شده بود. خودمان تا ساری او را بردیم رساندیم به همرزمانش که با هم بروند. حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به انها احتیاج داشتند، غربت آنها مانع از مخالفت ما می‌شد. *اگر بچه های ما نمی رفتند پس چه کسی باید می رفت؟آخرین بار چهارشنبه روز قبل از شهادتش با او صحبت کردیم. این بار که داشت می رفت حس کردم حالش جور دیگری است. می گفت دارم می روم بچه ها را آموزش دهم چون دستش بالا نمی رفت و در کمرش هم ترکش بود. وقتی این حرف را زد خیالم راحت بود که جلو نمی رود اما با این حال نگران هم بودم چون وصیت می کرد، بی خودی خوشحال بود و انگار داشت پرواز می کرد.برایم سخت بود رفتنش اما اگر بچه های ما نمی رفتند پس چه کسی باید می رفت؟ یک عمر همیشه در عزاداری ها می گفتیم کاش زمان امام حسین(ع) بودیم و ایشان را یاری می کردیم حالا که وقت عمل است بگوییم نه بچه هایمان را نگه داریم در خانه خطرناک است؟ الان هم که علی به شهادت رسیده همسرم و دو پسر دیگرم بخواهند بروند مخالف نیستم.*اینگونه خبر شهادت را شنیدمروز جمعه یعنی فردای شهادت علی همسایه ‌مان عروسی پسرش بود. به عروسم گفتم بیا بریم منزلشان برای کمک و چیدن اتاق عقد. گفت: نه مامان حال ندارم. بعد از ظهر که برگشتم دیدم داره گریه می کنه. پرسیدم چی شده؟ گفت: عکس علی را همه جا پخش کردند که به شهادت رسیده. اینگونه بود که متوجه خبر شهادتش شدیم.*مدافعان حرم 100 میلیون پول می‌گیرند!خیلی ها می‌گویند مدافعان حرم 100 میلیون پول می‌گیرند می‌روند سوریه، هر کسی این حرف را می‌زند بیاید ما 500 میلیون بهشان می دهیم فقط یک ساعت بروند کنار مدافعان در سوریه باشند، می خواهم ببینم حاضرند حتی یک ساعت جانشان را برای پول به خطر بیاندازند؟بعد از چند دقیقه ای که با مادر این شهید عزیز صحبت کردیم از همسر شهید عابدینی هم خواستیم دقایقی از وقتشان را به ما دهند و از ایام زندگی مشترکشان با علی آقا بگویند. ایشان هم پذیرفتند و باب صحبت را اینگونه باز کردیم:*وقتی رفت سوریه تازه فهمیدم کارش چیستوقتی علی آقا آمد خواستگاری و قرار شد با هم صحبت کنیم بیشتر حرفش کاری بود. گفت: من نظامی هستم و ممکنه مدت زیادی در مأموریت باشم. آن موقع جنگی نبود اما مخالفتی نکردم. پس از ازدواج مأموریت زیاد رفته بود اما وقتی رفت سوریه تازه فهمیدم کارش چیست. علی خیلی تو دار بود و حرفی نمی زد من هم چیزی نمی پرسیدم.*گفتم شوهر من نرود چه کسی برای دفاع بروداز اوضاع سوریه با خبر بودم اما نمی دانستم که می خواهد برود. علی عادت نداشت وقتی می خواهد جایی برود به من زود بگوید معمولا می گذاشت نزدیک رفتن خبر می داد. خیلی ناراحت بودم از رفتنش اما با خودم می گفتم شوهر من نرود چه کسی برای دفاع برود و وقتی اینها را به خودش هم گفتم خیلی خوشحال شد.دفعه اول که رفت زخمی شد، تا زمانی که برگشت تهران نمی دانستم. وقتی آمد خبر دادند رفتیم بیمارستان. حالش خوب بود. علی واقعا خیلی شجاع بود و تازه بعد از شهادتش دارم او را می شناسم. دفعه دوم که می خواست برود مخالفت کردم اما بعد دلم را گذاشتم پیش حضرت زینب(س) و گفتم برو. گفت: خیلی خوشحالم از اینکه تو به من روحیه می دهی و می گویی برو. همسر بعضی ها خبر نداشتند اما من می دانستم. قرار نبود همه را ببرند اما چون نیرو لازم شد کل گردان را بردند. *خدافظی نکردم!موقع رفتن ساکش را خودم بستم اما خیلی گرم خداحافظی نکردم چون قرار بود روز هجدهم ماه بره اما سه روز زودتر اعزامشان کردند. کمی سر سنگین و از سر دلتنگی خدافظی نکردم اما بعد تماس گرفتم و عذرخواهی کردم.*اگر شهید شوم تو چکار می کنی؟یکبار گفت اگر من شهید شوم تو چکار می کنی؟ گفتم: خدا مواظب منه، تو نگران نباش. می گفت دلم می خواهد امیر محمد را طوری تربیت کنی که خدا دوست دارد. سه شنبه ساعت 12 شب زنگ زدم و نیم ساعتی حرف زدیم. صداش خیلی خسته بود. گفتم: چقدر صدایت خسته است. علی عادت نداشت از خستگی بگوید در همه این مدت زندگی یکبار نشنیدم بگوید خسته ام. این بار هم نگفت فقط وقتی من به رویش آوردم نگفت نه، فقط پرسید: واقعا اینقدر مشخص است؟ گفتم: مزاحمت نمی‌شم برو استراحت کن هر وقت تونستی تماس بگیر که دیگر نشد...علی در زندگی مشترکمان اخلاقش به گونه ای بود که یکبار هم داد نزد. هر چند من زیاد غر می‌زدم اما او فقط صبوری می‌کرد.*خودم خواستم همسرم برای جنگ با تکفیری ها برودبه کوری چشم داعش و تروریست‌ها نه تنها از شهادت همسرم ناراحت نیستیم بلکه خوشحالم که رفته و فرزندم را هم طوری تربیت می کنم که راه پدرش را ادامه دهد. من خودم خواستم همسرم برای جنگ با تکفیری ها عازم سوریه شود.*شهادت را می‌خواستم اما تیر خوردمعلی صرفا برای شهادت به سوریه نرفته بود. دفعه اول که آمد گفت: من شهادت را از حضرت زینب(س) می خواستم اما تیر خوردم، دفعه دوم پرسیدم هنوز هم می خواهی شهید شوی؟ حرفی نزد. گفتم: شهید هم شوی من خوشحال می شم و بعد از شهادتش خوشحالم که کسی به خاطر مرگ طبیعی علی به من تسلیت نمی گوید و او طوری رفته که حالا همه به من تبریک می گویند.*پیکری که همسر شهید نگذاشت مبادله شودیک بنده خدایی که در بابلسر شهید شد پیکرش دست داعشی ها ماند، قرار بود بعد از مدت ها پول بدهند و جنازه را مبادله کنند اما زمانی که خانمش این موضوع را شنید مخالفت کرد و گفت: چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی‌گیرم. علی آقا هم پیکرش بر نگشته، من هم می گویم چیزی را که در راه خدا دادم بابتش پولی نمی‌گیرم و هر کسی می گوید مدافعان حرم برای پول رفتند دروغ می گویند.*ساعت 10 در تلگرام عکس همسرم را دیدمجمعه صبح بود، ساعت 10 در تلگرام عکس همسرم را دیدم. آنقدر شکه شده بودم که شروع کردم به جیغ زدن. پدر شوهرم سریع آمد و وقتی فهمید برای اینکه من را آرام کند گفت: واقعیت نداره و فتوشاپ هست، آرام شدم. زنگ زدم سپاه اما جواب درست نمی دادند و می گفتند معلوم نیست اما احتمال شهادت هست. تا اینکه خبر دادند موضوع  شهادت درست است. حالا هم راضی هستم به رضای خدا. پیکرش بیاید یا نیاید خدا رو شکر.پدر شهید عابدینی آنقدر جوان است که ما ابتدا فکر کردیم از اقوام یا احیانا برادر بزرگتر شهید است. روحیه ای بسیار قوی داشت و همه این دلایل باعث شد در مورد نسبت او با شهید هر فکری کنیم جز اینکه پدر علی باشد. خودش می خندد و می گوید قبل از شما هم هر کسی می آمد دیدن ما به من دست می داد و دنبال پدر شهید می‌گشت. آقا اسماعیل که هم در بخش اداری یک بیمارستان مشغول است و هم در زمین کشت برنج انجام می دهد می‌گوید:در شهرستان ما مردها زود ازدواج می کنند طبق همین سنت بنده هم در 17 سالگی با تولد علی پدر شدم. حسن ازدواج زود این است که نه تنها با پسرت پدر و فرزندی بلکه رفیق هم می‌شوی. اما وقتی فاصله زیاد باشد فرزند خیلی نمی تواند نیازهای عاطفی اش را به والدین خود بیان کند و ممکن است به سمت دوستان ناباب کشیده شود.*برای اینکه بگویم قد بلند هستم پایم را بلند کردمدر زمان جنگ من حدود 14 سالم بود و اصرار داشتم بروم جبهه اما علاوه بر سن کم به خاطر جثه ریزی هم که داشتم اعزامم نمی‌کردند و وقت ثبت نام فرستاده بودنم آخر صف. من هم برای اینکه بگویم قدم بلند است پایم را بلند کرده بودم تا بروم جلوتر. فرمانده که مرا دید گفت درست بایست.(خنده) برادرم هم همان ایام در سال 62 به شهادت رسیده بود.*علی می‌گفت برای رفتن به حمام برف را روی شعله آب می‌کنیمعلی حرف‌هایش را خیلی راحت به من می زد و من هم سعی می‌کردم از کودکی با مسائل اعتقادی آشنا و مأنوس شود. خردسال که بود لباس حضرت علی اصغر(ع) در هیئت ها تنش می‌کردم و بزرگتر که شد از بچه های بسیج مسجدمان بود. همینطور هر سال شله زردی را هم نذر کرده بودم که اگر چه مقدارش کم بود اما می خواستم قطره قطره وجود فرزندانم با این مسائل انس پیدا کند. علی برایم خیلی عزیز بود به خصوص اینکه صبح زود وقت اذان به دنیا آمد برایم لذت خاصی داشت. مدتی هم در پایگاه بسیج محل بخش پرسنلی که معمولا کار سختی محسوب می‌شد را بر عهده داشت تا اینکه نامه ای آمد، هر کسی از بچه‌های فعال بسیج می خواهد برود سپاه می‌تواند که علی هم جذب این نهاد انقلابی شد. به دلیل امادگی جسمی هم که داشت وارد گردان تکاوران صابرین شد که بسیار گردان سختی است و ماموریت های سختی هم دارد. سالی که بردنشان برای آموزش، رفتند همدان آنقدر برف آمده بود که می گفت برای رفتن به حمام برف را روی شعله آب می کنیم و حمام می‌گیریم.*می‌گویند فرمانده گروهانمپسرم بچه صبوری بود و اهل حرف زدن و توضیح دادن در مورد کارهایش نبود. وقتی پا پی‌اش می‌شدم و می پرسیدم در سوریه چه کار می کنی؟ می‌گفت: می‌گویند فرمانده گروهانم. دوستش می گفت هر جا علی بود همه می خواستند بروند با او باشند از بس اخلاقش خوب بود.*گفت: تبرک گرفتم و بعد بی‌هوش شدطبق گفته همرزمانش سه بار مجروح شده بود. بار اول با شهید محمد شالیکار بود. تعریف می‌کرد: می خواستیم عملیات کنیم ناگهان خمپاره‌ای آمد و سه چهار ترکش به باسن و کوله اش می‌خورد و موج انفجار هم پرتش کرده بود سمت یک درخت. دوستانش می گفتند علی دوست داشت همیشه نوک پیکان باشد و با اینکه مجروح بود عقب نمی رفت.سعی می‌کرد بیشتر هم خودش را با دل و جرأت نشان دهد تا نیروهایش روحیه شان بهتر باشد. وقتی آمد تهران ما متوجه شدیم مجروح شده. تک تیراندازها که گویا چچنی هستند اصلا در میدان جنگ درگیر نمی شوند و فقط رزمندگان را دنبال می‌کنند می زنند. علی می‌گفت: من رگبار بستم سمت دشمن و آنها زمین گیر شدند که ناگهان تک‌تیراندازش من را زد و حالتی بود که دوبار چرخیدم.دوستش می گفت: علی چفیه را از سرش باز کرد و پیچید دور دستش و یک دستی باز تیراندازی می کرد که داشت بی هوش می شد. از او پرسیدم علی چته؟ گفت: هیچی می خواهم بروم عقب اما نگفته بود مجروح شدم. پرسیدیم چرا؟ گفت: چیزی نیست تبرک گرفتم و بعد بی‌هوش شد. خودش می‌گفت: چشم باز کردم دیدم بیمارستان حلبم. بعد هم منتقلش کردند تهران، زنگ زدند ما رفتیم عیادتش.*اگر رسانه‌های ما یک درصد از وحشی گری های داعش را نشان می دادند مردم بسیج می شدندآن روز وقتی دیدمش پرسیدم چه خبر از سوریه؟ گفت: اگر رسانه‌های ما یک درصد از وحشی گری های داعش را نشان می دادند مردم می فهمیدند ملت سوریه چقدر مظلومند و همه برای رفتن به آنجا بسیج می شدند. اولین باری که ما رفتیم حرم حضرت زینب(س) بتون‌های سیمانی گذاشته بودند که تیر نخورد به دیوارها. ما وقتی دیدیم گفتیم خدایا چرا زودتر نیامدیم.در بیمارستان با اینکه درد شدید داشت فقط می خندید. دکتر می گفت نکنه با تفنگ بادی زدنت؟! (خنده) هنوز درمانش کامل نشده بود که رفت سر کار و این بار بیشتر کار می کرد. خانمش می گفت مجروح نبودی کمتر کار می کردی.*تاریخ تکرار شده استکسانی که فکر می کنند فرزندان ما برای پول رفتند کوته فکرند. من می‌گویم تاریخ تکرار شده است. همان گونه که در زمان حضرت علی(ع) می گفتند ایشان به خاطر مقام کار می‌کنند حالا هم همان تفکر در مورد مدافعان حرم این حرف ها را می زند. وقتی نسل حامیان پیامبران می آیند جلو نسل یزیدی ها هم می آیند جلو.*روایتی از یک آتش بس«خان طومان» جای مهمی بود که دشمن چند بار تلاش کرد آنجا را تصرف کند اما همین مدافعان حرم بودند که اجازه ندادند. تا اینکه قضیه آتش بس پیش آمد. در این آتش بس تروریست ها توانستند قوای خود را ترمیم کنند و از سه طرف به این منطقه حمله کنند. آنها از لحاظ تسلیحات وفور نعمت دارند و می گویند برای هر یک نفر تسلیحات زدن یک تانک را استفاده می کنند. اما نیروهای ما با دست خالی بیست ساعت در این منطقه مقاومت کردند. یکی از بچه ها می گفت من که عقب تر بودم و می توانستم کمی خود را زودتر جمع و جور کنم از نماز مغرب تا فردا صبح اینقدر وقت نداشتم که نماز دو رکعتی را بیاستم بخوانم و حین حرکت نمازم را اقامه کردم. چند تا از بهترین دوستان علی جلوی چشمش به شهادت رسیدند. و چند تا از شهدا برای برگرداندن پیکر دوستانشان به شهادت رسیدند.*به علی گفتم: خیلی نامردی!علی خیلی با من تلفنی صحبت نمی کرد و بیشتر با مادرش و همسرش صحبت می کرد چون آنها بی تاب تر بودند اما می دانستم خیلی وقت ندارد تنها یک سلام و احوال پرسی می کردم و از اوضاع جویا می شدم. چهارشنبه ساعت 2 و نیم بعد از ظهر بود که دیدم تلفنم زنگ می خورد، از شماره فهمیدم علی هست. پرسیدم حرم نرفتی؟ گفت: چرا دوبار رفتم. به خنده گفتم: خیلی نامردی تو دو بار رفتی اما من  یکبار هم نرفتم. گفت قسمت من هم این بود. احوال پرسی های معمول را کردیم بعد گوشی را دادم به برادرش و قطع کردیم. *اعلام رسمی کردند: شهید شد!بعد از آخرین تماسش در چهارشنبه، جمعه من رفته بودم برای نشاءکاری سر زمین. وقتی برگشتم دیدم عروسم از طریق تلگرام خبر را متوجه شده و عکس هم دیده، به شدت بهم ریخته بود. برای اینکه دلداری‌اش بدهم گفتم: اینها دروغه و شکایت می کنیم، اجازه بده من از دوستانم زنگ می زنم می پرسم.وقتی در تلگرام این پیام را نشانم داد رفتیم ساری با مسئول مستقیم آنها صحبت کردیم. گفت 50 درصد شهید شدند و 50 درصد مفقود. ما هم گفتیم حتما مفقوده و ان شاء الله بر می گردد. تا این که اعلام رسمی کردند: شهید شد!*ماجرای مجروحیت و پانسمان زورکی!فکر نمی کردم روزی به شهادت برسد اما علی کم کم این آمادگی را با مجروحیتش و رفتنش کم کم به ما داد. یکبار هم که مجروح شد اصلا برنگشت. می گفت ترکش خورده بود پشت سرم اما اینقدر درگیر بودیم مدتی بعد به دوستم گفتم: دست بزن ببین پشت سرم گل خشک شده؟ نگاه کرد گفت: گل چیه؟ خون لخته شده برگرد برو بهداری پانسمان کن. اما نمی رفت. گفتم بابا نمی گم برگرد ایران که! بهداری 50 متر جلوتره تا اینکه بالاخره راضی اش کردیم برود پانسمان کند.*مدافعان حرم می‌روند تا بچه های مان اصلا صدای تیر را نشنونددشمن ها همیشه هستند یک روز در لباس بعثی و یک روز در لباس تروریست ها. ما الان باید در خاک سوریه با دشمن بجنگیم تا به ایران نیاید. مدافعان حرم می‌روند تا بچه های مان اصلا صدای تیر را نشنوند. این رزمندگان و شهدا مظلومند چون در غربت می جنگند و به شهادت می رسند. این نبرد اعتقادات است و هر کسی به سوریه می آید اگر تردید داشته باشد و یا اعتقادش کمی ضعیف باشد دوام نمی‌آورد و بر می گردد.*انگار برادر زاده رفت پیش عمودر فرهنگ ما کسی که فوت می کند از دست می رود اما کسی که شهید می شود زنده است چون طبق آیات و روایات شاهد و ناظر است. هرچند چشمان ما به دلیل گناه نمی‌تواند واقعیت ها را ببیند. وقتی می خواستیم خبر شهادت او را به پدربزرگ و مادربزرگش بدهیم خیلی برایمان سخت بود. چون برادرم هم در جنگ به شهادت رسیده بود می ترسیدیم خبر علی اذیتشان کند. آخر با یک حالت راحتی گفتم: بابا انگار برادر زاده رفت پیش عمو. چنان آرامشی در وجود پدرم حس کردم که می گویم از برکت وجود خود شهداست.*در پیاده روی اربعین پیر و جوان در دل دشمن راه می روندپدر بزرگ های ما می گفتند: آرزوی حتی دیدن گلدسته های امام حسین(ع) را داریم. و حالا یکسری انسانهایی خود را فدا کردند تا این معبر باز شد و سه چهار سال است که رفتن به کربلا بسیار راحت شده. پیاده روی اربعین را نگاه کنید و مقایسه کنید با یک پیاده روی در تهران که پیر و جوان در دل دشمن پیاده روی می کنند در حالی که یک خون از دماغ کسی نمی آید و اعتقاد من است که شهدا می ایستند و نمی گذراند در این پیاده روی اتفاقی برای کسی بیافتد. *تاریخ مصرف تروریست‌ها تمام خواهد شداین جنگ بالاخره تمام می‌شود و استکبار تا زمانی که این تکفیری ها برایشان منفعت داشته باشند پشتشان هستند اما وقتی تاریخ مصرفشان تمام شود خودشان بساط آنها را جمع می کنند. منبع: مشرق به نقل از فارس ]]> رهروان یکدل Wed, 07 Dec 2016 16:42:27 GMT http://tabeshekosar.ir/vdca6ene.49nom15kk4.html کولاک فرمانده برای شناسایی پیکر یک شهید http://tabeshekosar.ir/vdchx-nx.23n66dftt2.html به گزارش تابش کوثر  گمنامی تنها در مفقود بودن پیکر نیست. گاهی در خفا جوانیت را وقف آرمان‌های انقلاب می‌کنی و می‌خواهی در گمنامی بمانی. این سرنوشت سردار شهید حاج «جعفر نجفی آشتیانی» است که در سن 15 سالگی با شرکت در محافل و مجالس مذهبی روح مبارزه با رژیم پهلوی و ظلم جهانی در وی دمیده شد و شروع به مخالفت با آن‌ها کرد. تا آنجایی که از مدرسه اخراج شد. پدرش روایت می‌کرد «روزی جعفر برای خرید نان به نانوایی رفته بود که یک فرد نظامی خارج از نوبت نان تهیه می‌کند. او برای ابراز ناراحتی سکه‌اش را بالا می‌اندازد و می‌گوید «مگر روی سکه ما عکس شاه کله خراب ندارد که حق من را اجحاف می‌کنید.» همین جمله کافی بود تا مامورها دنبالش کنند، اما جعفر از معرکه می‌گریزد.» این تنها فعالیت‌های وی در سن نوجوانی نبود، او برای فراگیری آموزش نظامی و مشاهده ظلم دشمنان نسبت به مسلمانان به کشورهای مظلومی همچون لبنان، عراق و پاکستان سفر کرده و در سفر عراق نیز دستگیر می‌شود، اما باز هم خودش را از خطر نجات می‌دهد.ورود جعفر به حوزه علمیه‌ی قم و شاگردی در محضر اساتيد بزرگواری همچون شهيد بهشتی، شهيد قدوسي و آيت الله جنتي او را وارد بخش جدیدی از مبارزه می‌کند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با آغاز قائله کردستان، خودش را به مریوان و بانه می‌رساند. چندی بعد به عضویت گردان 2 سپاه درمی‌آید و حالا 30 سال از شهادت «جعفر نجفی آشتیانی» فرمانده دیدبانی لشکر 27 حضرت رسول (ص) و قرارگاه نجف اشرف، در منطقه کانی‌مانگا می‌گذرد، اما مظلومیت وی در دوران جنگ تحمیلی و تا امروز باقی ماند؛ زیرا شهید نجفی نه تنها در شهر خود آشتیان، بلکه در خانواده توپخانه سپاه و همچنین در لشکر 27 محمدرسول الله (ص) نیز گمنام ماند و در مراسماتی که لشکر برای یادبود شهدا برگزار می‌کند، نامی از او به میان نمی‌آید.برای آشنایی بیشتر از فعالیت‌های سردار شهید «جعفر نجفی آشتیانی» به گفت‌وگو با «ابوالفضل مقدم» از پیشکسوتان دفاع مقدس و توپخانه سپاه پاسداران پرداختیم که در ادامه ماحصل گفت‌وگو را می‌خوانید: 1360؛ ورود به سپاه و آموزش دیدبانیآشنایی ما به سال 58 و ورود به گردان 2 سپاه به عنوان اولین گردان سپاه پاسداران برمی‌گردد. استعداد فرمانده لشکر، تیپ، استخوان‌بندی لشکر 27 و سیدالشهدا و ... از گردان 2 شروع شد و بعدها نیروها به سایر گردان‌ها انتقال یافتند و جعفر نیز یکی از این افراد بود. گردان‌های اولیه سپاه، از جمله گردان‌های عملیاتی قبل از جنگ محسوب می‌شوند، زیرا قبل از شروع جنگ تحمیلی، ماموریتشان در کردستان، سیستان و بلوچستان، آبادان، تبریز و ... آغاز شده است. همچنین محافظت از شخصیت‌ها و نمایندگان مجلس نیز از جمله دیگر فعالیت‌های نیروهای گردان 2 سپاه است. این گردان در آزادسازی سنندج نقش بسزایی ایفا کرد که من نیز در آن عملیات مجروح شدم.پیش از حضور گردان در عملیات بازی دراز در منطقه سرپل ذهاب نیز با جعفر آشنایی داشتم، اما دوستی ما از سال 60 آغاز شد. پس از اتمام عملیات بازی دراز اول، نیروها به عقب برگشتند، اما تعدادی از نیروها از جمله من و حاج جعفر در سر پل ذهاب ماندیم. این عملیات سرگذشت حضور ما در جنگ را تغییر داد.سردار صادقی یکی از فرماندهان گروهان در سرپل ذهاب به من، محرم عباس، عباس جلالی، جعفر نجفی و چند تن دیگر پیشنهاد داد که برای دیدبانی در سرپل ذهاب بمانیم. با توجه به شناختی که در کردستان از دیدبانی داشتیم، پذیرفتیم. پس از گذراندن دوره 15 روزه در ارتش، ما پنج نفر به دیدگاه رفتیم و فعالیت‌هایمان را در قالب دیدبانی و سپس توپخانه آغاز کردیم. تا آذر ماه سال 60 ما مامور به ارتش بودیم و دیدبانی می‌کردیم. در آن زمان هنوز توپخانه سپاه شکل نگرفته بود.در سرپل ذهاب هشت قبضه توپ داشتیم. دو توپ 105 را که ارتش در اختیار ما قرار داده بود به خط مقدم بردیم و با آن اهدافی را نشانه می‌رفتیم که توپخانه ارتش با توپ 130 عمل می‌کرد. با این هشت قبضه همچون گردان‌های ارتش فعالیت می‌کردیم. دی ماه سال 60 سردار صادقی مسئول توپخانه و شهید نجفی مسئول دیدبانی در سرپل ذهاب شد. به جرات می‌توانم بگویم هر چه در توپخانه داریم به همت آموزش و تجهیزات ارتش است. زیرا قبل از این که شهید حسن شفیع زاده در سال 61 توپخانه سپاه را راه‌اندازی کند، تعدادی در سرپل ذهاب توسط ارتش آموزش دیدبانی دیده بودند. بنابراین توپخانه سپاه، زاده شده توپخانه ارتش است.بعد از عملیات فتح المبین به همت لشکر نجف، توپخانه سپاه به طور رسمی شکل گرفت، این در حالی است که سردار صادقی فرمانده قرارگاه غرب کشور پیش از تشکیل توپخانه سپاه، حکم تاسیس توپخانه را دریافت کرده بود که در نهایت با آن هشت توپ اولیه که ارتش در اختیار ما قرار داده بود، گردان قدس سپاه را تشکیل داد.آن پنج نفری که در سرپل ذهاب دیدبان بودیم پس از عملیات بیت المقدس جایمان را با چند تن دیگر از نیروهای گردان 2 تغییر دادیم. با آمدن نیروهای لشکر نجف به سرپل ذهاب، دیدبانی گسترش یافت و از سمت جمال رود تا چنگونه (جنوب مهران) حدود 400 کیلومتر را سپاه پوشش می‌داد و ارتش نیز پشتیبانی می‌کرد.  1361؛ سالی با دو اتفاق مهمدر عملیات فتح المبین تنها کسی که سرپل ذهاب را رها کرد و به جنوب رفت، من بودم، زیرا سردار صادقی دستور داده بود که نیروها در سرپل ذهاب بمانند. نجفی و صغیری برخلاف میلشان به تبعیت از فرماندهی ماندند، اما من به عملیات رفتم. بعد از عملیات فتح‌المبین به سر پل ذهاب برگشتم و خاطرات و رخدادهای عملیات را تعریف می‌کردم. آن‌ها از این که از عملیات جا مانده بودند، گریه می‌کردند.شهید نجفی تا پس از عملیات بیت المقدس سرپل ذهاب ماند. سردار صادقی که بی‌تابی نیروها را برای شرکت در عملیات می‌دید، اجازه داد که در عملیات رمضان شرکت کنیم. شهید یزدانی در این عملیات مسئول توپخانه و شهید نجفی در قرارگاه بود. من هم دیدبان بودم. نزدیک به پاسگاه زید، دشمن پاتک سنگینی زد تا جایی که درگیری تن به تن رخ داد. نیروهای خودمان حدود 35 نفر بودند، اما برای جلوگیری از پیشروی دشمن، نقطه استقرار خودمان را گرا دادم. نیروهای قرارگاه تصور می‌کردند که من به اشتباه گرا می‌دهم اما سرانجام با دستور فرماندهی گلوله شلیک شده و باعث عقب نشینی نیروهای رژیم بعث شد. از بی‌سیم مطلع شدم که شهید نجفی به سمت ما می‌آید، هر قدر اصرار کردم که در قرارگاه بماند، قبول نکرد. او به همراه یکی از سروان‌های ارتش با موتور به سمت ما می‌آمد که ناگهان خمپاره‌ای در کنارش به زمین افتاد و ترکش به سرش اصابت کرد. او حضور در کنار نیروهایش را به ماندن در قرارگاه ترجیح داده بود. در حالی که می‌دانست احتمال مجروحیت یا شهادت وجود دارد. اما شیرینی آن عملیات این بود که از سوی قرارگاه کربلا پس از عملیات، به همراه صغیری و نجفی به حج مشرف شدیم. این سفر تمام خستگی‌ها را از تن‌مان زدود.1362؛ مسئول قرارگاه نجف و رد پیشنهاد فرماندهیپس از عملیات رمضان مجددا به سرپل ذهاب برگشتیم و تا عملیات والفجر مقدماتی آنجا ماندیم، اما بعد از عملیات به سپاه 11 قدر و پس از آن به لشکر 27 محمدرسول الله (ص) رفتیم.شهید نجفی مسئول دیدبانی قرارگاه نجف را بر عهده گرفت. بعد از عملیات والفجر 3 از قرارگاه نجف جدا شده و در عملیات والفجر 4 مسئول دیدبانی لشکر 27 را عهده دار شد؛ این در حالی است که در قرارگاه شناخته شده بود و سردار یعقوب زهدی در توپخانه سپاه پی به توانایی‌اش برده بود. پیش از این نیز شهید همت پیشنهاد فرماندهی تیپ را به وی داده بود، اما در پاسخ این پیشنهاد گفته بود که «من در ديدباني مفيدتر هستم».1365؛ شهادتلقب «سه تفنگ‌دار» را به من، نجفی و صغیری داده بودند. شاید همین دلبستگی‌ها بود که موجب شهادت نجفی شد. در عملیات والفجر 4 من در دیدگاه بودم. حدود دو روز بود از استقرارم،‌ شهید شفیع زاده به صغیری دستور می‌دهد تا من را برای استراحت به عقب بیاوردند زیرا مرحله بعدی عملیات نزدیک بود. زمانی که حاج صغیری به سمتم آمد، توسط نیروهای بعثی شناسایی و مجروح شد. من که تا آن زمان به پای مصنوعی عادت نکرده بودم، با عصا سعی کردم که او را به پایین تپه برسانم. در دود ناشی از انفجار نیروها تصور کرده بودند که من شهید یا مجروح شدم. زمانی که جعفر از این موضوع مطلع شد، به سمت ما آمد. نیم ساعت بعد ما به پایین تپه و نجفی به بالای تپه رسیده بود. در همین حین نجفی بر اثر اصابت تیر دشمن به سرش به شهادت رسید. زمانی که به دیدگاه برگشتم، با پیکر بی‌جانش مواجه شدم. نجفی همیشه یک قرآن جیبی به همراه داشت، یک ترکش نیز به سمت قلبش آمده بود، اما قرآن مانع از اصابت شده بود.شوخ طبعی آمیخته با جدیتحاج جعفر یک فرمانده مهربان، با صفا، شوخ، تیزهوش و جدی بود. او به نیروهاش تسلط داشت. نیروهای جدید الورود با دیدن رفتارش شیفته او می‌شدند و به دستوراتش عمل می‌کردند.شهید نجفی احساس مسئولیت زیادی نسبت به نیروهایش داشت به عنوان مثال خاطره‌ای را روایت می‌کنم: «یک نیروی جدید به گردان معرفی شد. وی را از سرپل ذهاب به گیلان غرب بردیم. برف زیادی باریده بود. پس از توجیه نیرو و اقامه نماز مغرب، شبانه برگشتیم. دقایقی پس از رسیدن به سرپل ذهاب، خبر شهادت آن دیدبان را دادند.جعفر به من گفت: «باید برگردیم.» من هم که خسته راه بودم، گفتم آن رزمنده دیگر شهید شده، فردا برمی‌گردیم و دیدبان دیگری را جایگزین می‌کنیم. شهید نجفی متقاعد نشد و پاسخ داد: «نیروها این دیدبان را نمی‌شناسند و ممکن است پیکرش به شهر دیگری منتقل شود. مادر و پدرش چشم انتظار آمدن فرزندشان هستند.»در ارتفاعات قلاجه برف سنگینی آمده و ماشین در حال سرخوردن به سمت دره بود. من پیاده شدم و به سختی ماشین را به شانه خاکی هدایت کردیم. ارتش در بالای قله، به فاصله 200 الی 300 متر از ما مستقر بود. زمانی که ماجرا را برایشان تعریف کردیم، گفتند که ما شما را می‌رسانیم و فردا به سراغ ماشین می‌رویم، اما حاجی نمی‌خواست ماشین را در جاده رها کند. زیرا در سرپل ذهاب همین یک ماشین را داشتیم. از این رو با اصرار حاجی، نیروهای ارتش، ماشین را تا بالای قله آوردند. زمانی که به شهر رسیدیم، مستقیم به سمت معراج شهدا رفتیم. آدرس منزل و مشخصات شهید را بر روی کاغذ نوشتیم و بر روی پیکر شهید قرار دادیم. بدون توقف مجددا به سرپل ذهاب برگشتیم. این رفتار شهید نجفی نشان از تعهد فرماندهی به نیروها و مسئولیت پذیری او داشت.کمک‌های مردمی به دست حاجی تقسیم می‌شداز آنجایی که شهید نجفی درس حوزه خوانده بود، از نظر مسائل اخلاقی، رفتاری و دینی بر روی رزمندگان تاثیر بسزایی می‌گذاشت. شهید نجفی اگر مسئول دیدبانی نمی‌شد، قطعا می‌توانست معاون فرهنگی لشکر باشد، زیرا در جذب نیروها موفق بود. بچه‌های آشتیان با وجود اینکه خودشان گردان داشتند، اما دوست داشتند در کنار شهید نجفی فعالیت کنند.به قدری اعتماد اطرافیان را جلب کرده بود که کمک‌های مردمی آشتیان و تهران جمع آوری می‌شد و به دست حاجی می‌رسید.فرمانده‌ای که راننده بودحاج جعفر عشق جنگیدن نداشت، بلکه به جهت وظیفه به جبهه آمده بود. بیشتر اوقات در منطقه می‌ماند و کمتر به مرخصی می‌رفت. زمانی که قصد داشتیم از منطقه‌ای به منطقه دیگری برویم، به دور از اهمیت به درجه و سمت، حاجی خودش رانندگی می‌کرد. در مسیر ذکر و زیارت عاشورا می‌خواند. در واقع لحظه‌ای نبود که حاج جعفر از ذکر خدا غافل باشد. گاهی هم به شوخی می‌گفت: «هوای راننده را داشته باش. به من میوه برسان زیرا جانت در دست من است.» منبع: مشرق به نقل از دفاع پرس ]]> رهروان یکدل Sat, 26 Nov 2016 11:44:31 GMT http://tabeshekosar.ir/vdchx-nx.23n66dftt2.html شهید «محمد حسین فهمیده» به روایت خواهر http://tabeshekosar.ir/vdceee8x.jh8ffi9bbj.html به گزارش تابش کوثر  امروز 8 آبان سالروز شهادت نوجوان 13 ساله دفاع مقدس، «محمد حسین فهمیده» است؛ نوجوانی که در عین کوچکی سن، روح بلند و وسعت نظری به عظمت عالم داشت؛ او که ترجمان بی بدیلی از شجاعت، منظومه بی پایان رشادت و خورشید تابان مردانگی و مرّوت بود. به این بهانه، با خواهر این شهید که خود از جامعه فرهنگیان کشور است، به گفت وگو نشستیم تا گوشه ای از ابعاد شخصیتی و منش معرفتی این شهید معظم را بازگو کرده و نوجوانان و جوانان این مرز و بوم با این بزرگمرد و اسطوره دفاع مقدس بیشتر آشنا شوند. فرشته فهمیده، خواهر شهید «محمدحسین فهمیده»، با اشاره به شخصیت والای این شهید نوجوان، اظهار داشت: همه ما جمله ارزشمند رهبر معظم انقلاب را می‌دانیم که به سه مقوله «تحصیل»، «تهذیب» و «ورزش» تأکید کرده‌اند و می‌توانیم از این سه کلمه بسیار زیبا به خوبی استفاده کنیم. وی افزود:‌ اگر نوجوانی بخواهد شهید فهمیده بوده و برای جامعه و جوانان کشور مدال آفرین و الگو باشد، باید به این سه شاخص توجه کند. خواهر شهید فهمیده ادامه داد : بسیاری از افراد را داریم که از نظر تحصیلی نخبه بوده و برای کشور افتخارآفرین هستند و در المپیادهای مختلف ارزش و شأن نظام جمهوری اسلامی را بالا می‌برند. فهمیده یادآور شد: در بحث شهادت نیز 36 هزار نوجوان شهید را داریم که امروز الگوی جوانان در کشور و حتی در سایر کشورهای جهان هستند. وی با اشاره به الگوهای ورزشی موفق تصریح کرد: در این خصوص نوجوانی مانند «کیمیا علیزاده» را داریم که توانست برای کشورمان مدال به دست آورده و افتخارآفرین باشد. خواهر شهید فهمیده عنوان کرد: در دنیا می‌توانیم ثابت کنیم که ایرانی هستیم و یک مسلمان ایرانی می‌تواند در همه دنیا پرچم ایران را به اهتزاز درآورد و این به ایمان و اعتقاد یک جوان و نوجوان بستگی دارد. فهمیده با تأکید براینکه ذات فردی درونی خودمان، ایمان، عقیده و اعتقاد است، گفت:‌ در کنار این خصوصیات، یک جوان می‌تواند خیلی چیزهایی که «شهید فهمیده‌های» ما داشتند و توانستند پلاک ایثار و شهادت را از رهبرشان دریافت کنند، دارا باشد. خواهر شهید فهمیده با بیان اینکه در کشور فهمیده‌های زیادی داریم که هنوز نتوانستند استعدادهای خود را شکوفا کرده و به کار گیرند، بر اهمیت نقش اعتقادات دینی در نوجوانان و جوانان تأکید کرد. وی با اشاره به خاطره‌ای از شهید محمدحسین فهمیده، تصریح کرد: این شهید با توجه به سن کم، ابهت زیادی در بین اعضای خانواده داشت و ما همواره از او حساب می‌بردیم و سعی می‌کردیم همه کارها را با نظر او انجام دهیم. وی متذکر شد:‌ برای نمونه، اگر قصد خوابیدن داشتیم، باید تقسیم کاری که محمد در منزل کرده بود تا پدر و مادر و به خصوص مادرمان در انجام کارهای خانه اذیت نشود، را انجام می‌دادیم. خواهر شهید فهمیده افزود: اگر در‌س‌هایمان را نخوانده بودیم، شهید فهمیده ما را بیدار می‌کرد و می‌گفت «باید به درس‌های‌تان رسیدگی کنید» و همواره بر درس خواندن تأکید زیادی داشت. فهمیده تأکید کرد: محمد حسین جسارت و شجاعت خاصی در کنار ایمان و اعتقاد داشت و این زبانزد همگان بود و این ویژگی او را در بین فرزندان‌ دیگر متمایز کرده بود. فهیمده در پاسخ به این پرسش که در خصوص «حذف درس شهید فهمیده از کتب درسی چه نظری دارید؟»،تصریح کرد: به عنوان یک فرهنگی به این موضوع ورود پیدا نکرده ام؛ چرا که بعد از چاپ مطلب در کتب درسی دیگر نمی‌توان به آن ورود پیدا کرد و تغییری در آن ایجاد کرد. وی اضافه کرد: شاید نگرانی و ناراحتی خیلی از افرادی که ما می‌گوییم به حواشی پرداخته‌اند، این بود که اصل مطلبی که در درس پانزدهم کتاب پایه ششم حذف شده بود، مربوط به بیان تاریخی امام خمینی (ره) در خصوص این شهید بود. خواهر شهید فهمیده متذکر شد: بنده فکر می‌کنم اسم شهید فهمیده برای دیگران ملاک نبود؛ بلکه یک جمله تاریخی از امام خمینی (ره) بود و یا اینکه رهبر معظم انقلاب که در خصوص این شهید می‌فرمایند «شهید فهمیده حاصل تربیت صحیح اسلامی است».  فهمیده با تأکید بر اینکه این جملات تاریخی از ذهن‌ها پاک نمی‌شود، افزود: جمله‌ای که امام خمینی(ره) در وصف شهید فهمیده می‌گویند، نه تنها برای یک نوجوان 13 ساله مانند شهید فهمیده بود؛ بلکه این نوجوان 13 ساله‌ای بود که «رهبر او، او را رهبر خود نامید» و جمله تاریخی امام (ره) ملاک کسانی بود که دغدغه حذف این موضوع را داشتند. وی تصریح کرد: بحث همه ما روی بیان تاریخی امام خمینی(ره) بود که قید کرده بودند و آن حذف شده است. خواهر شهید فهمیده خاطر نشان کرد: با توجه به صحبت‌های مسئولان آموزش و پرورش، مقرر شد که سال آینده این درس مجدداً به کتاب‌ها بیاید. منبع: مشرق به نقل از فارس ]]> رهروان یکدل Sat, 29 Oct 2016 21:15:27 GMT http://tabeshekosar.ir/vdceee8x.jh8ffi9bbj.html